تبليغاتX
آوای مهــــر
خدا عشق است
سلامن علیکم

خوفین؟

دیگه ما هم رفتنی شدیم ... از دست ما راحت شدین ... بدی و خوبی از ما دیدین

حلالمون کنید

نه !! نه ! واقعیتش اینه که من خیلی وقت بود می خواستم اسباب کشی کنم

 ولی دلم واسه آرشیوم می سوخت ولی دیگه دلو زدم به دریا .

پس من واسه همیشه نرفتم آدرس جدیدو به زودی بهتون می دم

هو نایس تایم

سی یو



لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط ..::پریساو سمیرا::..

 

 

شلام شلام چلام

خوفین؟  بد بودم الان خوب شدم!!

وای وای یه خبر بد  ... امروز یک عدد زنبور بی شعور و بی تربیت ِ بی ادبه و بی اتیکت لو لول منو نیش زود  ... اونم کجارو؟! انگشت وسطیه ی پامو ... من به طرز فجیحی پامو گذاشته بودم روش (البته ندانسته) اونم نامردی نکرد و پامو نیش زد ...مامانمم رفته بود بیرون هر چی جیغ و داد و فریاد و فغان راه انداختم که این شیرین و مهدی نامرد  یه کوچولو بیان ناز و نوازشم کنن نیومدن ..اینام نامردن.. الانم پامو که تکون می دم درد می گیرهههههه

چون پاهام سالم بود پا شدم رفتم نمایشگاه خودرو که به تازگی در شهرمان گشوده شده است...

منم که تخصصم ماشینه ... هی نیگاشون می کردم و هی اونا منو نیگا می کردن  ...

2 روزم که تیلیفمون قطع شد کلی ضد حال خوردیم ..

هی می تایپم و می تایپم وقتی سرمو بلند می کنم چشم میوفته به کیس سمیرا  ... طفلونکی دل و روده اش بیرونه ... مادربردش تیر توپر شده ...کارت گرافیکشم همین طور و همچنین فن سی پیوش ... سمیرا وقتی فهمید چه بلایی سر کامپیوترش اومده خودشم کم مونده بود بره پیشش   ...

من بهش گفتم بس که ازش استفاده نکردی ( در جهت آپ کردن این وبلاگ بیچاره) به خاطر همون اینجوری شد ..

من تازگی ها بدجوری سوتی دادم پیش این مامانمو شیرین  ... البته اول پیش شیرین لو رفتم ...بعدم شیرین به مامانم گفت... پیش شماهام به خاطر این خودم لو می دم که دستتون بهم نمی رسه...

من به اینکه نفس کسی به قسمت گردنم بخوره حساسمو سریع مورمورم میشه و موهای تنم سیخ میشه ... اینام هی استفاده می کنن از این نقطه ضعفم نامرداااااااااا

بعدشم یه غلطی کردم گفتم من از اسم ملیسا خوشم میاد چون به اسم پریسا میاد ...هی می گن خوب اسم دختر پریسا هم که شد ملیسا... هر چی به مامانم می گم می گه دوست داری همینو ملیسا بهت بگهههه ...کلافه ام کردن به خدا ... هر چی می گم اینا یه ملیسا می ذارن بغلش به خودم می گن...

یکتا هم که امسال می ره کلاس اول   ... کلی ذوقیده بچم... اون روزم رفته بود نمی دونم واکسن چی چی بزنه کلی از خودش شجاعت در وکرده بود با رویی گشاده به استقبال 2 عدد واکسن رفته بود(به من رفته تو شجاعت ولی من بعد از خر شدن آمپول می زنم ولی یکتا قبل از خر شدن ) ...دکتره هم کلی کیف کرده بود... ولی نمی دونم شراااااا یه دستش یه ذره ورم کرده... فچ کنم طبیعی بود (مامانش و مامانم می گفتن)

خب دیگه فک زدن بسه

بازم هو نایس تایم ... تابستونم که داره تموم میشه ... منم که هی بابت این درس خوندنه شل کن سفت کن راه انداختم ... دقیقا بعد از اون آپه ...شی بگم؟!

سی یو

        

پ.ن: اینم اون ماشینه که تو نمایشگاه دل منو برد

       

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط ..::پریساو سمیرا::..