تبليغاتX
آوای مهــــر
خدا عشق است

داشتم اینو بازی می کردم که فکرم به همه جا سر زد و باعث شد اینارو بنویسم...

اول از همه میخوام معنی عدالت خدا رو بدونم ... یعنی چی اصلا؟؟؟؟ ...من هنوز معنیشو نفهمیدم(!)

من درکش نکردم... من ندیدمش..

اینا همش از ذهنم گذشت و معنی ی براش پیدا نکردم!!! نمی دونم چه جوری ادامه اشو بنویسم!!

چرا یکی اینقدر محبت می بینه که .. در عوض یکی دیگه دریغ از یه ذره ؟!

چرا یکی اینقدر بدبخت به دنیا میاد؟ چرا یکی اینقدر خوشبخت؟

چرا یکی از زندگیش کلی راضیه؟ چرا یکی دیگه می خواد سر به تن خودش نباشه؟

چرا یکی آرامش  زیاد داره؟ یکی دیگه در حسرت یه ذره آرامشه؟

و چرا های .........................................

 

چرا یکی خونه ی پدری اش زندگیش خوب نیست ... ازدواج می کنه خیر سرش بهتر شه ولی بدترم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یه تیکه از زندگی یه بنده خدا: واقعیهِ واقعی

 

یه دختر 18 – 19 ساله برای بار اول با یکی از فامیلاشون عقد می کنه ... تا چند ماهی دوران خوبی داشتن که بعد یهو شازده می فهمه که از فلان دختره بیشتر خوشش میومده ها ... بعدشم که چووووووووون دیگه شازده دلش جای دیگه بوده ( دختره هم اصلا مهم نبوده خواستنش...تا بوده دختر مهم نبوده ...چرا دختر آفریده شد پس؟) ...مجبور به جدایی می شن ... دختره بی چاره که کلی غصه می خورده(بازم مهم نبوده) .. دقیقا نمی دونم کجا با یه پسره دیگه آشنا می شه و پسره بعد از اینکه شرایط دختررو می فهمه یه دل نه صد دل عاشقش می شه و تصمیم می گیرن با هم ازدواج کنن... دختره هم توی یه خانواده ی کاملا تعصبی و اینا بوده... به  پدرش که نمی تونسته بگه یه جوری به برادرش می گه و برادره ام وقتی اولش می فهمه یه کوچولو خواهررو گوش مالی می ده و بعدش به وسیله ی خانومش راضی میشه که آقای داماد آینده رو ببینه ... بعده کلی درد سر و اینا بالاخره دختر بیچاره  با کسی که دوسش داشته و اون طرفش همین طور با هم ازدواج می کنن...

 شب می خوابن و صبح که میشه عروس خانوم بلند میشه که صبحانه آماده کنه ...بلند میشه صبحانه رو آماده می کنه و آقای داماد رو صدا می کنه... آقای داماد دیگه بیدار نمی شه ... آره به همین راحتی ... بعده کلی ذوق و شوق و شکست اول ... با چنین صحنه ای رو برو شدن.................

حالا عروس خانوم مونده و یه پسر کوچولوش ...برای امرار معاش زندگیشم که تو بهزیستی کار می کنه ...جای عادی کار کردن خودش کلی حوصله می خواد با این وضعیت ... با این روحیه یه این جور جایی کار کردنم که دیگه.....

 

چرا اینجوریه؟؟؟

واقعا من موندم؟؟؟؟؟

من فلسفه ی آفرینشم میخوام بدونم ؟؟؟

سرم داره می ترکه...

 

خواهر و برادرش زندگیای خودشو دارن و خوشبختن.. مگه این چش بود که باید این جوری می شد؟؟

مگه چه گناهی کرده بود که باید یه همچین تاوانی رو پس می داد؟..نه تنها این عروس خانوم..بلکه همه ی دخترا و عروسا و کلن بعضی از آدما که از اولش بدبخت به دنیا میان؟؟..چرا آخـــــــــــــــه؟

به کدامــــین گنــــاه؟؟؟

مگه چی کار کردن ؟؟؟ ... که باید یه همچین سر نوشتی داشته باشن؟؟؟ فرقشون چیه اینا با هم؟؟؟

اینم یه نوع عدالته؟؟؟

خدایا اگه میشه پلیز عدالتتو به جور محسوس تری به من یکی نشون بده !!! یه جوری که ...

 

                           *******************************************

*در اینجا که منم کسی چه میداند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست؟

**من در خلوت تنهایی خود به این باور رسیده ام ، که اینجا برای زنده ماندن باید مــــــــرد

                                                         ****

پ.ن: مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه است!

پ.ن: این متن رو روز شنبه، هفتم بود فک کنم نوشتم!! ولی امروز آپش کردم ...

پ.ن: ایشالا همه ی کنکوریا قبول شن... دختر دایی و نوه ی خالمون که قبول نشدن...

 ولی یکی دیگه از برو بکسمون قبول شد... به الی جون زنگیدم ببینم چی کار کرده...

گوشی رو برنداشتن...یا نبودن یا نت بودن ..نیدونم... امیدوارم که قبول شده باشی گلم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط ..::پریساو سمیرا::..