تبليغاتX
آوای مهــــر
خدا عشق است

 

 

سلام سلام صد تا سلام خدمت گل و بلبل های  عجیجم

شطورین؟ ..خوفین؟ ..خوش می گذره بهتون؟؟

به من که بد نگذشت ... بد از 17-18 روز دوباره اومدم و اینا ... هفته ی اول چیزی برای آپ نداشتم و بعدشم که داشتم خودمو واسه علوسی آماده می کردم و بعدترشم که رفتم علوسی و الانم که در خدمت شما دوستان عزیزم هستم..

 به همین سادگی *** به همین خوشمزگی *** پودر کیک رشد

نمی خواد بگید من خودم می دونم حالم خوش نیست ... زده به سرم

الان دارم آهنگای گوگوش عزیز رو می گوشم ... کلی انرژی منفی می ده به آدم، بس که غمگینه ...

زهره جونمون (دختر دایی گرام) رو هم دادیم رفت ... یادتونه گفتم من دیگه نمی رقصم و از این حرفااااا... من اصلنم نمی خواستم برقصم ... من گفته بودم که دیگه نمی رقصم ... من دوست نداشتم که دیگه برقصم... من به مامانمم گفته بودم که دیگه تو هیچ علوسی نخواهم رقصید... من به شیرینم گفته بودم که من دیگه عمرن برقصم ... ولـــــــــــــی...............ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی منو اغفال کردن ... این سمیرا و اون لیلا جون (خواهر سمیرا ) منو اغفال کردن و به راه های ... کشیدن...خلاصه که کلی مجلس گرمی کردیم...   به هیچ کسم اجازه نمی دادیم بیاد وسط ... خواهش می کنم ، تشویق نفرمایید... شما لطف دارید ..منو شرمنده نکنین...من متعلق به همه ی شماهم..

یه چیز دیگه بعد از اینکه علوسی تموم شد برو بکس ما با چند تا از برو بکس های زن دایی جان(فالیمای زن دایی جان) جمع شدیم تو یه اتاقی و چل بازی درآوردیم ... زن دایی من یکی از بچه های برادرش یه کوچولو ؟مشکل داره .. یه کم عقب موندس، اسمشم بهاره اس...این بهاره ی عزیزم تو جمع ما بودن.. خیلی با علوس و علوسی و اینا حال می کنه... به عروس می گه لی لی .. بعد به کسیم که میخواد علوسی کنه می گه مثلا سمیرا با فلانی لی لی کرده .. اون روزم اومد برای هممون یکی سه چهارتا لی لی پیدا کرد و ما هم دست می زدیم...به خانومای متاهلم رحم نکرد و  واسشون لی لی پیدا کرد (تنها کسایی هم که می گفت : بابا ، داداش جقل (همون داداش جلال بود که نمی تونست درست بگش) ،مجید، میتی (مهدی) ، حبیبی(حبیب) ، خر ) ... که منو سمیرا اولش خر نصیبمون شد  ...طفلی کلی ذوق می کرد وقتی دست می زدیم...

دلم براش کباب می شه ..آخرشم این لیلا جونه ما برگشته می گه بهاره اگه سمیرا و پریسا اذیتت می کنن پاشو بزنشون... آقا نامردی نکرد پا شد سراغمون که بزنه (دستشم خیلی سنگینه) ..ولی در نهایت منو سمیرا از درو پنجره در رفتیم....

 

                      جووووووووووونم

 

 

 ولی خدائیش چقد سخت و ناراحت کننده اس فامیل عروس باشی وقتی میان عروسو ببرن آدم اشکش درمیاد ..خب ناراحت نشید من که آدم نبودم فرشته بیدم اصلنم اشک ندارم که دربیاد یا در نیاد واسه همین گریه نکردم ولی فکر اینکه شیرین بخواد بره اینجوریم میکنه... وقتی دایی جان و زن دایی جان اومدن باهاش عکس بگیرن زهر ه جون زد زیر گریه اینقد بار عاطفی صحنه بالا بودددددددددد دل آدم میسوزه اینهمه زحمت میکشی دختر بزرگ می کنی وردارن ببرنش ...خدائیش خیلی سخته

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط ..::پریساو سمیرا::..